متن عاشقانه
خــداونــدا
من از تنهائی و برگ ریزان پائیز …
من از سردی سرمای زمستان …
من از تنهائی و دنیای بی تو می ترسم . . .
خــداونــدا
من از دوستان بی مقدار من از همرهان بی احساس …
من از نارفیقیهای این دنیا می ترسم …
خــداونــدا
من از احساس بیهوده بودن ؛
من از چون حباب آب بودن
من از ماندن چون مرداب می ترسم
خــداونــدا
من از مرگ محبت من از اعدام احساس به دست دوستان دور یا نزدیک می ترسم
خــداونــدا
من از مـاندن می ترسـم خــداونــدا من از رفتن می ترسم
خــداونــدا
من از خـود نیز می تـرسم
خــداونــدا
پـنـاهـم ده . . .
خداوندا نه آنقدر پاکم که مرا کمک کنی و نه آنقدر بدم که رهایم کنی!
میان این دو گم شده ام، هم خودم و هم تو را آزار می دهم!
هر چه تلاش کردم نتوانستم آنی شوم که تو می خواهی و هرگز دوست ندارم آنی شوم که تو رهایم کنی!
خدایا دستم به آسمانت نمی رسد اما تو که دستت به زمین میرسد بلندم کن !
فـقـط مـنـم …
و دلـی کـه بـرایـت یـک تـهـران
تـنـگ شـده اسـت
بـدتـریـن نـوع دلتنگـی ایـن اسـت کـه دلتنـگ کسـی بـاشیـد
کـه سهـمـتـان نیسـت . . .
آن وقـت مـی شـوی مثـل بیمـارهـایـی کـه اصـرار دارنـد چیـزهـایـی بخـورنـد
کـه بـه ضـرر جـانشـان اسـت

قــــدر لـحـظـه ها را بـــدان زمـــانـی مـی رســد کــه تــــو دیـــگـر قــــادر نـــیستی بــگـویـی : جــــبـــران مــی کـــنم . .
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام دی ۱۳۹۳ ساعت 14:10 توسط ..ღ♥ღ (¯`·.¸ali¸.·´¯)ღ♥ღ...
|