شقایق های تنهایی

آيا نامه های مرا می خوانی؟

برای تو می نويسم

برای تو که معنای باران را از ناودانها نمی پرسی و هيچ گاه با

کوهها قهر نمی کنی

برای تو که پنجره را به خاطر ديدن خورشيد دوست داری و به

ياس به خاطر اينکه بوی يار را دارند احترام می گذاری

در تنهائی سرشار از حضور صميمانه تو اينك من اعتراف ميکنم

در اين اتاق ساکت تاريک؛

هر گاه من نگاه تو را شعر می کنم

اگر کلمات همراه من نباشند دلم می پوسد

اگر فرصت نوشتن را از من بگيرند مثل درختی که به شوره زاری

دور تبعيد شده باشد از ريشه خشک می شوم.

اگر کلمات از من بگريزند و من را تنها بگذارند از درون می گدازم

من شب و تنهايی را با کلمات دوست دارم.

برای تو می نويسم

آيا نامه های مرا می خوانی؟

برای تو می نويسم

. برای تو که از همه بهارها به فروردين نزدیکتری

برای تو که از همه شادیهای زندگی به شعف و شادی نزدیکتری.

برای تو که پاييز را نيز دوست داری و زمستان را از خانه ات

نمی راني ...........

عزیزم ، مهربانم جایت بیش از همه در کنارم خالیست ..

ای ساده ترين با من

صدا کن مرا صدای تو خوب است صدای تو سبزينه آن گياه

عجيبی ست که در انتهای صميميت حزن می رويد

روزها می آيند و می روند، ابرها فرو می ريزند و گنجشکها پير

مي شوند .

من يقين دارم که اگر همین امروز پنجره روحم را به سوی صدای

تو باز نکنم، هرگز با پرنده ها همسفر نخواهم شد.

هر شب در اتاق کوچم به يادت فانوسی می سازم و آن به دورترين

ستاره هديه می دهم .

تو از صبح زيباتری و در ابتدای همه دفترهايم طلوع می کنی.

تو از همه خورشيدها بزرگتری

و

در ابتدای همه آه هايم می درخشی

شعرعاشقانه

آواز عاشقانه


آواز عاشقانه ي ما در گلو شكست
حق با سکوت بود٬ صدا در گلو شکست

دیگر دلم هوای سرودن نمی کند
تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست

سربسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گریه های عقده گشا در گلو شکست

آن روزهای خوب که دیدیم ٬خواب بود
خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست

فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست

تا آمدم که با تو خداحافظی کنم
بغضم امان نداد و خدا... در گلو شکست

قیصر امین پور

تنهایی

امان از تنهایی که منو از پا درآورد ولی بازهم.....

 خیلی تنهام ...

 از تنهایی خسته شدم ...

منتظر یه عشقم ...

یه عشق حقیقی ...

کاش یه عشق واقعی میومد و من و همراش می کرد ...

کاش همه ی عشقها واقعی بودن ...

مثل کویری که منتظر بارونه ...

کاش ...

شعر عاشقانه


دو دستم ساقه ی سبز دعایت
گل اشــــکم نثــــــار خاک پایت

دلم در شــاخه ی یاد تو پیچـــید
چو نیلوفر شکفتـــم در هوایـــت

به یادت داغ بر دل می نشــــانم
زدیده خون به دامن می فشانم

چو نی گر نالم از سوز جــدایی
نیستان را به آتش می کشـانم

به یادت ای چراغ روشـــــن مــن
زداغ دل بســـــوزد دامـــــن مـــن

زبس در دل گل یادت شکوفاست
گرفته بوی گـــل پیـــــراهـن مــن

همه شب خواب بینم خواب دیدار
دلی دارم دلــی بــی تاب دیـــــدار

تو خورشیدی و من شبنم چه سازم
نه تــاب دوری و نـه تــاب دیـــــدار

سری داریم و ســودای غــــم تو
پــری داریم و پــــروای غــــم تو

غمــــت از هر چه شادی دلگشــاتر
دلــی داریم و دریـای غـــــــم تو


قیصر امین پور