عکس عاشقانه


آپلود


♥♥♥♥♥♥

آپلود

♥♥♥♥♥♥

آپلود

♥♥♥♥♥♥

آپلود

♥♥♥♥♥♥

آپلود

♥♥♥♥♥♥

سلام دوستان عزیزی که هیچوقت منو فراموش نمیکنن وبه یادم هستن ولطف دارن همیشه به وبلاگم سر میزنن ومنو خوشحال میکنن و تشکر میکنم از همه ی اونا. من یه هفته ایی میخام برم مسافرت تهران و وقتی برگردم حتما بهتون سرمیزنم وجوابهای نظرای قشنگتون رو میدم ایشاالله قسمت بشه قم و جمکران همتون رو یادم میکنم و آرزوی خوشبختی برا همتون میکنم

تسلیت به هموطنان عزیز ایران

 

خدایا ...!

آرامتر ...!

نیازی به زمین لرزه نیست ...!

کاخِ آرزوهای این مردم به تلنگری هم فرو میریخت ...!!!

 

سلام دوستای گلم به همه ی هموطنان آذری تسلیت عرض میکنم...من یکی از

دوستای خودم هم رفت پیش مامانش ارومیه یعنی بهم گفت نمیتونم بگم

چه قدرناراحت شدم....

برای تسلیت بهشون کاری نمیتونیم بکنیم..اگه دوست داشتید این پست رو

تو وبتون بذارید وبرای شادی روح کشتگانشون....آرامش روحی بازماندگانشون

دعا کنید...

 بر گرفته از وبلاگ گم شده (آبجی فاطمه)

شهروندان مختلف چگونه تفریح می کنند؟!..........

دیپلمات ها: به برزیل می روند و تفاوت های فرهنگی از خود نشان می دهند!

نمایندگان مجلس: از دولت دعوت می کنند تا برایشان شوخی های بامزه تعریف کند.


دولت: به مجلس می رود تا دورِ هم صفایی بکنند.


مسئول ستاد هدفمندی یارانه ها: هفت نفر از دوستانش را به خانه دعوت می کند تا یارانه بازی کنند.


شهروندان سرباز: از هر فرصتی برای خوابیدن استفاده می کنند.


شهروندان مناطق کویرنشین: برای شنا و ماهی گیری در دریای خزر به استان سمنان سفر می کنند!


نخست وزیر سابق ایتالیا: قبل از هر تفریحی، ابتدا سن و سال اطرافیانش را می پرسد!


دانش آموزان قدیمی: یک تکه کاغذ را در دهانشان خوب می جویدند، سپس به وسیله لوله خودکار بیک و قدرت فوت، گلوله کاغذی را به سمت پس گردن یکی از همکلاسی ها پرتاب می کردند و ریز ریز می خندیدند.


دانش آموزان امروزی: از حرکات موزونی که در کلاس انجام می دهند فیلم می گیرند و در یوتیوب آپلود می کنند. در قسمت کامنت ها نیز برای همدیگر دو نقطه دی و لول می گذارند.


دانشجویان شهرستانی: به نمایشگاه کتاب تهران می آیند تا هم ساختمان نیمه کاره مصلا را ببینند و هم سیب زمینی سرخ کرده بخورند.


دانشجویان تهرانی: به یک کتاب فروشی در خیابان کریمخان زند می روند و پیکسل شازده کوچولو می خرند!


شهروندان بالای شهر: پینت بال، کارتینگ، بانجی جامپینگ، کافی شاپ، فست فود (پیتزا گورگونزولا سالاد سزار قارچ سوخاری کوکتل استوایی)، پیپ


شهروندان پایین شهر: بیخ دیواری، موتورسواری چهار تَرکِه، جامپینگ آف دِ وال! قهوه خونه، فلافلی (خیار شور نون اضافه نوشابه شیشه ای)، قُلقُلی


راننده های پایین شهر: «اگه یادش بره که وعده با من داره وای وای وای/ دل بیچارمو به دست غم بسپاره وای وای وای» به موسیقی گوش می دهند.


راننده های بالای شهر: «بَنگ، بَنگ، هی شات می داون/ بنگ بنگ، آی هیت دِ گراند/ بنگ، بنگ، دَت آوفول ساوند/ بنگ بنگ، مای بِیبی شات می داون» به موسیقی گوش می دهند.


راننده های وسط شهر: «به کلاس جوونی خوش اومدین... دوپس دوپس دوپس... مهم نیست که چند سالتونه، هر کی که دلش جوونه میتونه توی این کلاس شرکت کنه... دیرین دیرین رین دیرین رین دیری دیری دین رین...» به رادیو گوش می دهند.


خانواده ها: برای چند روز، بچه ها را پیش مادربزرگ و پدربزرگشان می فرستند!


شهردار: به همراه کارمندانش، برای دیدن فیلم «نارنجی پوش» به سینما می رود. در سکانسی که همایون ارشادی (در نقش شهردار) وارد بیمارستان می شود، کارمندان از روی صندلی بلند می شوند و کف و سوت می زنند.


شهردار نیز در حالی که لبخند رضایت بر روی لب دارد، برای کارمندانش دست تکان می دهد. البته کارمندان این ابراز محبت را به دلیل تاریک بودن سینما نمی بینند!


کارگران: هر چند ماه یک بار دور هم جمع می شوند و با هم کَل می اندازند. هر کس تعداد ماه های بیشتری حقوق نگرفته باشد برنده است. در آخرین دورِ هم نشینی، دو نفر به طور مساوی هشت ماه حقوق نگرفته بودند. کارگری برنده شد که پیامک «انصراف از دریافت یارانه» برایش ارسال شده بود!


روش یارانه بازی: این بازی هشت نفره است. ابتدا همه دست هایشان را پشت کمرشان پنهان می کنند، یک نفر با صدای بلند می گوید «اِنصَرَفَ، یَنصَرِفُ، اِنصراف!» همه باید دست ها را هم زمان جلو بیاورند و با انگشت های خود یک عدد بین صفر تا نُه را نشان بدهند.


در این مرحله رئیس ستاد، عددها را از راست به چپ یاداشت می کند و اعداد؛ 091 و یا 093 را به اول آن اضافه می کند. سپس به این شماره یِ یازده رقمی یک پیامک «انصراف از دریافت یارانه» می فرستد و کلی دور هم خوش می گذرانند

داستان کوتاه در مورد مسافرت

یه بابایی خواست بره مسافرت،یه دختر مجردی هم داشت؛ با خودش گفت: دخترم رو می برم نزد امین مردم شهر و میرم مسافرت و برمی گردم…
دخترشو برد پیش شیخ و ماجرا را براش توضیح داد و شیخ هم قبول کرد و رفت...
شب شد و دختر دید شیخ بستر دختر و بغل بستر خودش آماده کرد و خواست که بخوابد،دختر با زحمت تونست از دست شیخ فرار کند ،هوا خیلی سرد بود، دختر بعد از فرار هیچ لباس گرمی بر تن نداشت، توی راه دید که چند نفر دور آتیش جمع شدند… و دارند مشروب می خورند و حسابی مست کردند.
با خودش گفت، اون شیخ بود می خواست باهام اون کارو بکنه اینا که مست هستند، جای خود دارند. یکی از مست ها دختر و دید و به دوستاش گفت که سرتون به کار خودتون باشه، توی این صحبت ها دختر از شدت خستگی و سرما از حال میره و می افته.
یکی از مست ها میره دختر و بغل میکنه و میاره بغل آتیش تا گرم شه،یه کم بعد که دختر به هوش میاد می بینه که سالم و گرم هست و اونا دارند کار خودشونو میکنن.!
میگه : یه پیک هم واسه من بریزین؛ می خوره و این شعر رو میگه :

از قضا روزی اگر حاکم این شهر شدم

خون صد شیخ به یک مست فدا خواهم کرد
ترک تسبیح و دعا خواهم کرد
وسط کعبه دو میخانه بنا خواهم کرد
تا نگویندکه مستان ز خدا بی خبرند!